یه دیالوگی از یه سریالی که همین امشب یه ذره دیدم: *"راسته که خدا سر هر چی که بیشتر دل بستی، بیشتر امتحانت میکنه..."، دلم میخواد وقتی بارون میاد، دلم میخواد همینطور بارون ادامه داشته باشه، دلم میخواد زیر بارون همینطور انگار که تنها ادم رو زمین هستم، قدم بزنم، تمام روزهایی از زندگی، تمام آرزوهایی که داشتم و رسیدم و اونهایی که نرسیدم و حتی یادم نیست واقعا آرزو بوده یا نه، رو مرور کنم، همینطوری واقعا شبیه اگه خودم بخوام "خودم قصه ام رو به خدا امشب بگم..."
اوه، اومدم این ایبوک زبان رو بخوندم و چقدر یهویی پرتاب شدم به این حسها که نوشتم و بعدم که پستشون دارم میکنم.
آکادمیک نوشت - اوهوم، سر این کاری که دکتر اسدی خواسته، من یه عالمه "بپیچون" ;) تشریف دارم، خسته نباشم واقعا... خب "همینه که هست"، حس اونهمه کار کردن رایانش ابری ام نمیاد اصلا.
اوه، اومدم این ایبوک زبان رو بخوندم و چقدر یهویی پرتاب شدم به این حسها که نوشتم و بعدم که پستشون دارم میکنم.
آکادمیک نوشت - اوهوم، سر این کاری که دکتر اسدی خواسته، من یه عالمه "بپیچون" ;) تشریف دارم، خسته نباشم واقعا... خب "همینه که هست"، حس اونهمه کار کردن رایانش ابری ام نمیاد اصلا.
0 comments:
ارسال يک نظر