"و خدا را صدا می‌زنم. آنقدر صدا می‌زنم که بگويی: جان دلم..."

برای من این تسبیح سبز رنگ ام حرمت خاصی داره، راستش دلم هم نمیاد برای هر کسی باهاش اینهمه از ته دلم دعا کنم؛ اوهوم، یکی باید خیلی عزیز باشه که تمام شنبه توو مترو و تمام شب قبلش این تسبیح دستم باشه و براش دعا کنم، دعا کنم هر چی بهترینه براش اتفاق بیفته؛ به خودشم نشون دادمش همون روز...
"خدا روز اول، آقتاب را آفرید،  روز دوم دریا، روز سوم صدا، روز چهارم رنگها، روز پنجم حیوانات، روز ششم انسان را ...روز هفتم... پس خداوند اندیشید که چه را نیافریده است؟... و خداوند تو را برای من آفرید"؛ اینو خیلی دوس دارم.

خوشحالی نوشت - پسر عمه ام دو تا پسر کوچولو داره که قابلیت تِرِین شدن بالایی هم دارن، مثلا زودی بهشون یاد دادم که همدیگه رو "وینگ من" صدا کنن، از این طرف یه بار من یکی شون رو وقتی بچه بوده، "جنتلمن" صدا زدم و یادش مونده و منو هم همینطور صدا میزنه الان و بهش میگم من میشم "جتنل وومن" مثلا... حالا سر سفره همش صدا میزنه "جنتل وومن" -و من با اینهمه که به هر کسی نمیگم جانم- بهش یکی دو بار جواب دادم که "جانم..."؛ اونم خندیده و خوشش اومده... تازه فهمیدم خوشش میاد "جانم" شنیدن رو و بهش میگم منو یاد نوشته ی عباس معروفی میندازی؛ هی صدا میزنی و کاری هم نداری.