آدم ناسپاسی نیستم، اما... غمگینم از بی معنی بودن تمام این لحظه هایی که میگذره، از اینکه دنیای به این بزرگی چرا برای من انقدر کوچیک ئه، چرا من اینهمه حس تنهایی میکنم و باز دلم میخواد همینطور تنهاتر بشم اصلا؛ بغض میکنم، از خواب بیدار میشم و با خودم میگم کاش شبیه فیلمها یه درویشی یه جا اتیش روشن کرده بود و من میرفتم، منو دخترم خطاب میکرد و بی اینکه چیزی بگم از عمق نگاهم غصه هایی که شاید نمیدونم کی و چطوری روی قلبم ته نشین شده رو میخوند، به خودمم میگفت اونهایی اش رو که نمیدونم...